![]() |
|
دقایقی پیش و بر اساس تماس تلفنی «فرخنده صادق»، وی خبر از صعود «عظیم قیچی ساز» بر فراز قلهی ۸۰۹۱ متری «آناپورنا» داد. پینوشت: گفتنیست: در این گزارش تصریح شد: کوهنورد شایسته و توانمند کشورمان حتی زودتر از شرپاها و با اختلاف زمانی حداقل دو ساعت زودتر از سایر کوهنوردان خارجی توانسته این قله را صعود کند! این هشتمین صعود «عظیم قیچی ساز» به قلل بالای هشت هزار متر دنیاست.
*** تکمیلی-1: تکمیلی-2: . |
بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزدند..
اما انها جدی جدی میمردند..
مراقب شوخی هامون باشیم که شاید جدی جدی دل بشکونه..
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز
از سهراب پاک
هميشه در چنين ساعاتي از سال كه انگار همه چي در حال پايان گرفتن است دل پر مي كشد به كنج تنهايي.
بهانه گير مي شود. چيزي را مي خواهد كه خود نيز نمي داند. دلتنگيش ديگران دوستدارش را نيز مي آزارد.
انگار بايستي كاري مي كرده و نكرده.
اما يك تفاوت عمده است ميان اين بريدن از غير و آن بريدن از غير!
در اين تنهايي اميدي هست به آغازي نو. مثل اين كه امكان امتحان دوباره را در درسي كه افتاده اي را بهت بدهند
ولي در آن بريدن خبري از فرصت دوباره نيست بلكه امتحاني در پيش است يا حداقل سفري كه نمي داني چگونه
است و من چه مي گويم.......
من تلخم يا تلخ شده ام؟ شايد بگويي در اين ساعات خوش اين چگونه فكريست كه با تلخي ذهنت تراوشش مي
كني و من پاسخي ندارم. كارهاي نكرده و فرصت هاي سوخته گاهي چنان طومار كارهاي كرده و فرصتهاي بر باد
نرفته ام را در هم مي پيچد كه از بادام تلخ هم تلخ تر مي شود اين زبان گزنده ام ولي بايد بروم. به قول سهراب
بايد امشب بروم.
اصلاً بايد امشب برويم.
برويم آنور آب.
بگذريم از پل نامهرباني. پاي بگذاريم به خاكي كه صفايي دارد.
ياد آريم آن روزگاران را كه مي سروديمش كه ياد باد آن روزگاران ياد باد.
ولي از ياد بياوريمش به فضا
بو كشيمش و
دمي تازه كنيم.
ما گم شده ايم در يكي از اين پيچهاي پيچ در پيچ.
همديگر را بيابيم.
به قول شهريار حيدر بابا شيطان بيزي آزديريپ(حيدر بابا شيطان ما را گول زده است)
فريبش نخوريم.
بايد امشب برسيم
به خدايي كه در اين نزديكي است.
تو ميداني و من نيز مي دانم كه آنچنان غرق شده ايم يا اينكه غرقمان كرده اند كه حتي فرصت نداريم در آينه خود را نگريم. و اين يعني پيروزي شيطان يا هر آنچه مي خواهي بر او نام بگذار. پس بيا اين بار به شعور و نه به شعار و تنها همين يك دفعه براي تمام عمر تكاني بخوريم حتي به اندازه يك قدم كوچك و تنها.
آنقدر خورده ايم كه نايي نيست خود بهتر مي دانم. يكيمان غصه چيزهاي نداشته ديگري غصه فرصت هاي بر باد رفته و شايد يكي مال ديگري و شايد يكي .... اما تكاني بخوريم....
در آخرين ساعات سال ۹۰ با ياد همراهاني كه ديگر نيستند و همراهاني كه همراهمانند و بايد قدر بودنشان را بدانيم به پرواز در آييم و از او بخواهيم
خدايا من پر پرواز نمي خواهم بالهايم تو باش
روزيتان نو
در روزي نو
روز نو مبارك
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و
برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین
و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید
هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و
هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه
برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین
مزاحم دیگران نشین و....
دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب
این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! ذوستم که اونور
خیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،
دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ،
توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای
زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!!
مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید
لینک دانلود http://mp3.mid.az/mp3/4302
Estoy
Loca
Enamorada
De ti
It seemed to be like the perfect thing for you and me
It’s so ironic you’re what I had pictured you to be
But there are facts in our lives
We can never change
Just tell me that you understand and feel the same
This perfect romance that I’ve created in my mind
I’d live a thousand lives
Each one with you right by my side
But yet we find ourselves in a less than perfect circumstance
And so it seems like we’ll never have the chance
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Oh, I wish this could be real
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
In the story of your heart
Sometimes I think that a true love can never be
I just believe that somehow it wasn’t meant for me
Life can be cruel in a way that I can’t explain
And I don’t think that I could face it all again
I barely know you but somehow I know what you’re about
A deeper love I’ve found in you
And I no longer doubt
You’ve touched my heart and it altered every plan I’ve made
And now I feel that I don’t have to be afraid
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Oh, I wish this could be real
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
In the story of your heart
I locked away my heart
But you just set it free
Emotions I felt
Held me back from what my life should be
I pushed you far away
And yet you stayed with me
I guess this means
That you and me were meant to be
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Oh, I wish this could be real, oh yeah
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
In the story of your heart, oh yeah
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Baby, ain’t it funny?
Oh, I wish this could be real
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
Baby, ain’t it funny?
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel
Baby…
Ain’t it funny how a moment could just change your life
And you don’t wanna face what’s wrong or right
Ain’t it strange how fate can play a part
Ain’t it funny how some feelings you just can’t deny
And you can’t move on even though you try
Ain’t it strange when you’re feeling things you shouldn’t feel…
سلام
خيلي خوشحال شدم كه سرزدين و حالمو پرسيدين.
تو اين چند روز چند تا اتفاق ناگوار افتاد كه كلي سيستم و فكر اكثر دوستان و منو مشغول كرد.
اولش فوت مامان يكي از دوستان بود كه سرطان داشت و بنده خدا هفته ديگه بايد دفاع هم بكنه.
بعديش هم فوت دو تا از دوستاي همنورد گروهمون تو صعود سراسري به بزقوش بود كه بهمن زدتشون.
خليل اقبالي و نادر.
اولي چندماهي بود كه عروسي كرده بود و دومي ۱۷-۱۸ ساله.
دوتاي ديگه شون هم كه زخمي شدن و الان بيمارستانن.
دو شب نخوابيدم. همش قيافه هاشون و كاراشون مياد جلو چشمم. بچه ها مي گفتن صبح تو ميني بوس خليل طبق رسم هميشگي گروه از همه خواسته بود كه يه فاتحه براي كسايي كه تو گروه بودن و فوت شدن بخونن و آخرش به شوخي گفته كه يه فاتحه هم واسه نادر بخونين.
نادر هم برگشته بهش گفته تو پيش كسوتي من زودتر از تو پامو تو قبر نمي ذارم.
ساعت ۲ بعد از ظهر هر دو با هم رفتن.
روحشان شاد.
امتحانات ترم سوم هم تموم شد. از ترس درس فيلترهاي ديجيتال خواب نداشتم بالاخره شد ۱۷.۵
و ما آخرين دوره دانشجويان دكتر تكاپويي بوديم كه به مرز بازنشتگي چندم خودش رسيد. نمره ها يكي يكي در ميان و من علي رغم تمامي مشكلاتي كه به خاطر مراسم عروسي و تشكيل خانواده و مستقل شدن و رفتن خونه خودم و مسئوليتها و بالا و پايين هاش و و همچنين به خاطر گذار از اين مرحله از زندگيم به همراه مشكلات اداره و رفت و آمد هفتگي به تهران و مسائل مالي و خيلي از مسائل ديگه تونستم نمره هاي در حد بالايي بگيرم. يعني دوباره خودمو برگردونم به سالهاي ۶۷-۶۸ كه نفر اول ناحيه بودم. هرچند نفر اول دوره نيستم ولي خدا رو شكر بد نيست. تو اين مدت هم حسابي خونواده خودم و همسرمو حسابي زحمت دادم.
از همه مهمتر همسرمو كه بنده خدا با تمام مشكلات درسي كه خودش داره روزهاي امتحان هم الاخون والاخون شد و مجبور بود با كوهي از كتاب هي نقل مكان بكنه. ازش خيلي خيلي ممنونم. ميدونم واسش سخت بود و مطمئنم كه تا حالا اين همه مسئواليت يه جا نداشته ولي خوب از پسش بر اومد. ممنونم.
حالا مونده فقط ۳ تا درس و يه پاياننامه بزرگ با دو تا استاد بزرگ.
تو فكر شروعشم. اميدوارم بتونم سربلند بيام بيرون از اين همه خستگي و سردرگمي.
داشتم وبلاگ دكتر بيت اللهي رو ميخوندم كه بين ماها معروفه به يه آدم هايپر اكتيو.
نوشته بود:" براي موفقيت سه چيز لازم است:
اول تلاش
دوم تلاش
و سوم تلاش."
منم بايد تلاش كنم شما چي؟
چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردیحدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، ... القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا! اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزیرا ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: «۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شود به عبارت ۲۸۵۰ تومان»نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکورچنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول! رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!» ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد: «وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!» پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…» حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: *«امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»* چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد. راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی , ... انشآءاله که شما خواننده عزیز جزء این گروهها نیستید *امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی
در تلاشي عظيم براي صعود به قله هاي زندگي به همراه ياريگر مهربانم.
تنهايي معنايي ندارد تنها تلاش مي ماند با اويي كه مرا دوست ميدارد و من او را.
اين بار تلاش از جنسي ديگر است. شايد كوهي نباشد اندر اين ميان اما اميدي هست
به پهناي ابديت براي برپايي يك آرمان و آرزو.
زندگي در كنار ياري مهربان و اين كم نيست از آن بسياري كه داشتم.
خودمم دلم تنگه كه اينجا اينقدر سوت و كوره. به سلاميي ميهمانم كنيد. من از يادتان نمي كاهم.
درگيريهاي روزمره دلخوشيهاي روزانه مان را مي گيرند و در عوض سرسام بار ذهنمان مي كنند و ما مي مانيم و حسرت روزهاي خوش. ببخشيد دقايق خوش.
درس و تشكيل زندگي و تغييراتي كه به طبع اين دو در محيط كار و زندگيم رخ داده به گونه اي مرا به انزوا كشيده.
طوري كه حتي مطالعات بي در و پيكرم را كه دزدانه در نيمه هاي شب و به جاي خوابهاي نيم روز مي كردم به باد فراموشي سپرده ام تا برايم نگه دارد!
از كوه و كوهستان تنها نيمه رمقي برايم مانده و از دوچرخه تقريبا هيچ!
تنها دلخوش ام اين روزها دزدانه عكس گرفتن است و كارهاي خانه. از درست كردن كتابخونه و كمد گرفته تا سيم كشي و دكوراسيون داخلي.
خواهم آمد روزي و از اين كوچه گذر خواهم كرد.
ياد دوستاني كه به يادم بوده و نبوده اند گرامي.
لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه
می بینی ترس یا حقیقت؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه
آرزوهای نوجوانیت است؟
لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی،
غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بیخیال شوی،
با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی
زندگی فقط همین آهنپارهی برقی است یا نه؟
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج
تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی میشود یا نه؟
و بالاخره
.
.
.
لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری
و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم
آیا ارزشش را داشت؟
برگرفته از
http://www.pinel.blogfa.com/post-59.aspx
بایراموز مبارک اولسون
نامه به اینده خودت
http://futureme.org
این سایت رو حتما ببینید و نامه رو به خودتون بنویسید تا
در هر تاریخی که انتخواب می کنید به دستتون برسه
در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید به بد بینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید لحظات تاسف بار ، که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند . در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید . نخست از خود بپرسید برای یادگیری و خود آزمائی چه کرده ام ؟ سپس همچنان که پیشتر می روید ، بپرسید من برای کشورم چه کرده ام ؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادیبخش و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید . اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد ، هنگامی که به پایان تلاش هایمان نزدیک می شویم ، هر کداممان باید حق آنرا داشته باشیم که با صدای بلند بگوئیم:
من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام
لوئی پاستور1895- 18
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .
در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟